تبليغاتX
...!
 

 

...سلام

کلی دلم تنگ شده بود

رفتم اینجا

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 19:55  توسط آیدا داوری  | 

 

زنده ام

دوباره میام زود زود

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 6:48  توسط آیدا داوری  | 

 

 

 

 

...غربت

 

روزگار غریبیست نازنین...

میگویند غربت  و تو میدانی که غربت چیست.زیستن در میان بخار تنفر آمیز دهانهای شوم و کثیف که هر یاوه ای را میگویند و ما را به تحمل گفته هایشان وا می دارند.غربت یعنی اجبار به زیستن در میان جمعی که ترا خویشاوند خود یافته اند  اما وقتی خودت را _به همان گونه که هستی _در میابند ترا نمی پذیرند. غربت یعنی تنها ماندن در میان دوستانی که به خود نبودن تو از هرکس دشمن ترند.غربت یعنی پذیرفتن این که تو خود نباشی  هرچه میخواهی باش.غربت  حکایت عاشقی است که از او میخواهند هرچه می خواهد بکند  اما عاشق نباشد.غربت یعنی دچار شدن به رخوت در حضور دیگران. غربت یعنی تکرار واژه های پست و تکراری و احمقانه و کسالت آور دیگران.غربت یعنی اینکه تو مجاز باشی ساعتها در مورد داروهای تقویت جنسی و ارتباط جنسی میان آدمها حرف بزنی و به قدرت مافوق بشری مردانی که با صدها زن می خوابند بخندی اما با آن که دوستش داری مهربان نباشی. غربت یعنی ر دیاری که ما در آنیم زیستن عاشقان است در شهر کینه ها و مرگ.در این شهر شهوت مجاز است  پلیدی رایج  دروغ واجب است   خود نبودن مدال افتخار دارد  هرزگی و چشم چرانی و پلیدی بلامانع است  اما دوست داشتن و همه چیز را به خاطر دوست وا گذاشتن حرام است و ممنوع.چرا باید چنین کنی؟مگر سند مالکیت تو را کس دیگری ندارد.مگر تو را با وجه رایج مملکتت ایران نخریده اند.مگر داغ فانی بر شانه ات نیست.خیانت  خیانت  و بعد سنگسار واژه های متعفن دیگران است که بدشان نمی آید تو خیانت کنی و با هرکس و ناکس همخوابه شوی  اما نمیتوانند تحمل کنند دستهای تو دستهای کسی را که دوست دارد لمس کند.غربت یعنی اینکه تو با من باش و هرچه می خواهی بکن  اما اگر در ته قلبت هم او را_و فقط او را_ دوست داری راهت را بکش و برو.می گویند:باشد  برو  چرا نمی روی و حرفهایت را به فلانی بزنی؟آدم فهمیده ای است.با فلانی  نه  با او نه  با هرکس میخواهی باش اما با این یکی نه  چرا؟ خب  آخر... او دوستت دارد. مگر چشمهایش را ندیده ای که وقتی نگاهت می کند چطور شکوفه می دهد؟مگر ندیده ای وقتی چشمش به تو میافتد چگونه شاد می شود.حالا چرا با او حرف بزنی؟مگر این همه آدم نیست.این همه سیاستمدارهای بزرگ  این همه ادمهای ثروت مند بی عقده!این همه کارمندان موظف و کاردان  این همه خانم های اداره تامین اجتماعی.اگر مرض نداری باید سراغ آنها بروی.بگوی که بیمار شده ای  حرفهایت را بزنی تا حالت را جا بیاورند.اصلا برو تی ام  برو سراغ روانشناسهای حرفه ایبرو یک دور کتابهای اریک فروم را دوره کن. او  نه  او  نه  او فریبکار است  حقه باز است  دون ژوان است  مگر ندیدی چطور حرافی میکند؟تو هم بچه مدرسه ای هستی  تو نمی فهمی  تو باید خیلی جدی تر از این چیز ها باشی  تو باید کتاب بخوانی  کتابهای جدی  حرف های درست و حسابی  بحث کنی باید موقع حرف زدن دهانت کف کند اینطوری که تو حرف می زنی دل آدم را می بری. دیدی تقصیر خودت هست؟ اما نه  تو باید درست و حسابی رفتار کنی. اگر این کار ها را بکنی هنوز جای برگشتن داری.دوباره می آیی پیش خودم .دوباره من و تو یک خانه مشترک داریم. باید احساساتت را کنترل کنی.او را هم باید فراموش کنی.می گویند که تو اصلا آدم جدی نیستی.من نمی گویم تو باید  توسریخور بشوی  نه  اصلا  اما تو حق نداری مثل بچه مدرسه ای ها عاشق کسی باشی  یعنی می خواهی باش  ولی برو

 

"""این واژه ها حالم را به هم میزنند.آدمهایی که هزار تن استدلال دارن برای اثبات اینکه یک زن باید آزاد باشد  ولی خودش نباشد.عاشق نباشد. مهر کسی را در دل نگیرد.باید از سیاست و روانشناسی و جامعه شناسی و هنر و همه چیز حرف بزند ولی نگاههای مهربانش را فقط به دیوار بدوزد.می دانم ولی میدانی که هرچه هست در " در دل داشتن مهر کسی " است و نه وارد حیطه لذت جنسی شدن.بر تو می بخشند که تنت را به خاطر هوس زود گذری به هر کسی وا گذاری  اما به شرط انکه سند مالکیت روح و قلب تو دست نخورد."""

 

عاشقانه ها

بوی تمشک وحشی

سید ابراهیم نبوی

 

...

 

جدیدا عاشق شدن عاشق بودن راجب عشق حرف زدن خز شده و نشون دهنده بچه بودن آدماست

و هر چیز راجب س.ک.س تریپ روشنفکرانست و شدیدا مد

این وضعیت بد جوری حالمو بهم می زنه

حالت تهوع دارم ازانسانهای رمه واری که فقط وفقط از روشنفکرشدن تیریپشو فهمیدن همینو همینو همین  

 

 

 

 

به اضافه:من نه اعتقاد دینی دارم نه س.ک.سو نقض می کنم ولی ...

ولش کن اصلا

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 22:19  توسط آیدا داوری  | 

 

 

...نمیشه دیگه

نمیشه

باورم نمیشه

تا خودم نرم اونجا شروع نکنم باورم نمیشه

شروع کردم میگم

...

۱ توصیه این وبلاگرو برو بخون

آقای کلمه

نوشته هاش حرف نداره

فضا هاشم خیلی پیچیدو متفاوته 

از تخیل مخاطبش کار می کشه

نمی دونم شایدم خوشت نیاد

ولی من وقتی می خونمش قد تمام عمرم ایده واسه نقاشیام میاد تو ذهنم 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 15:8  توسط آیدا داوری  | 

 

 

... یه اتفاق فوق العاده افتاده هنوز نتونستم باورش کنم باورش کردم میگم

الان تو مرحله جیغ زدنم

...

گویا من باید چند نفرو واسه یلدا بازی دعوت کنم

خب قرعه کشی کردم اسم شماها در اومد

پس از سکوت 

1 دیونه مثل تو

ماندگار 

شعبده باز 

یالا اعتراف کنید (اگه دوست داشتینا)

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 19:57  توسط آیدا داوری  | 

 

 

 

...داداش میلادمنو به یلدا بازی دعوت کره

 یلدا بازی اونم با موضوع اعتراف منم راستگو :))

 ...

 آآآآ خب اینکه من دختر ماه و گل ومهربونیم و همه می دونند احتیاج به اعتراف نداره

 ...

خب اولیش اینکه بچه بودم خیلی خیلی فوضول بودم بعد همه سوالای شکل گرفته توی ذهنمو باید حل می کردم یه روز خودمو زدم به خواب بعد ....

از سوراخ اتاق مامان بابام تورو نگا کردم

روم به دیوار

... 

همچنان جدول ضرب 3و 4رم میلنگه

...

پارسال مامان بزرگم بعد 27 سال با خواهرش می خواست آشتی کنه

 من صبحش دستم خورد به ظرف دندون دست مامان بزرگم افتاد دندونش از وسط نصف شد اصلا به رو خودم نیووردم گذاشتم سرجاش

البته بعد که مامان بزرگم دید کلی داشت سکته می کرد فکر کرد کار خودش بود در نقش نوه قهرمان رقتم چسب قطره ای خریدم واون روز به خیرو خوشی گذشت

 ...

با هیچی تو زندگیم به اندازه داشتن حیوانات به ارامش نمیرسم تقریبا کل دوران زندگیم یه حیون خونگی داشتم

... 

از قهر کردن متنفرم اخرین قهری که کردم 5جم دبستان بودم 

... 

از ادمای لاف دروغگو ودخترای که مدل سوزان روشن عشوه میان متنفرم به معنای واقعیه کلمه

کلا از دخترای که خوب بلد نیستن عشوه بیان بدم میاد

 ...

اول دبستان عاشق یه پسره شدم

بعد این دوست داشتن 9سال طول کشید. هیچکیه هیچکیم نفهمید من اونو دوستدارم حتی خودشم جای هیجان انگیزش اونجا بود که تو اون 9 سال 9بارم ندیدمش:))))

...

چند ۷تست که بشدت عاشق نقاشی شدم و مطمئنم که خیلی خیلی توش استعداد دارم

...

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386ساعت 15:37  توسط آیدا داوری  | 

 

 

... وقتی شاخه ای برای نشستن نیست

پرواز کردن بی فایدست

درسته پرنده مردنیست ...

ولی خاطره پرواز مثل اون خوره ست که صادق میگه

...

دیکته

من ۳وم دبستان از یه دیکته کلاسی گرفتم منفیه ۲۴ :))

این پاین ترین نمره ای بود که تو زندگیم گرفتم

یه زمانی این منفیه ۲۴ یکی از بزرگترین رازای زندگیم بود:))

کلا دیکتم به شدت ضعیفه

من یه راز بزرگمو گفتم شما هم ۱دونه بگین مساوی شیم:)

...

چقدر جالب تو پرواز یه راز قایم شده

...

بشدت عاشق کارکترو تیپ ناخدا جک گنجیشکه شدم بی خیالم نمی شم:)

جدیه جدی گفتما

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 11:15  توسط آیدا داوری  | 

 

 

...نگاه كرد توي صورتم گفت چقدر شبيه جوني هاي سهيلايي حدود80 سالي داشت .

من نمي دونم چرا ديگه نتونستم برم خودشم اينو فهميد 

گفت: به همون زيبايي ديگه داشتم لبخند ميزدم)کلا از اینکه یکی بهم بگه زیبا خوشم میاد ولی بگه خوشگل نه.حالا فرقی نداره ها احتمالا نهفته در ناخوداگاهمه)

ده دقيقه به شروع كلاسم مونده بود ولي دوست داشتم بدونم اين سهيلا كيه دستشو جلو اودرد دستمو گرفت اصلا ناراحتم نمي كرد.  

نمي دونستم چي بايد بگم ولي اين باعث نمي شد حتي به رفتن فكر كنم.

گفت وقت داري با هم صحبت كنيم بازم خنديدم همين جوري اشكش راه گرفته بود نمي دونم يه حسي كه تا بحال تجربش نكرده بودم  منو اونجا نگه داشته بود

گفت: من همين نزديكيا زندگي ميكنم با من مياي تا باهم يه چاي بخوريم منم خوب نگاهت كنم منم گفتم اره

نميدونم چرا ولي گفتم

با هم كه راه مي رفتيم از گريه تمام بدنش مي لرزيد بعد هي تكرار ميكرد مهم نيست الان تموم ميشه 

گفت: يادت مياد اين خونرو اون موقع اين جوري نبود خرابه بود اولين بار اينجا بوسيدمت تو نه ميتونستي بري نه بموني مثل الان من خنديدم, زد زير گريه دستمو ول كردو رفت هيچي نگفت فقط رفت ديگه داشت زار ميزد همونجا وايسادم نمي دونم چرا دیروز قدرت تعجب كردنو از دست داده بودم انگار همه چيز از هميشه عادي تر بود .

برم نگشت نگام کنه

فكر كنم حالا ديگه ميتونه بره پيش سهيلاي واقييش

 

...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 11:37  توسط آیدا داوری  | 

 

 

...هروقت یه چیزیو از ته قلبم حس کردم فراموشی مرد

 

ولی هر وقت خواستم یه چیزو یاد بگیرم فراموشیو داشتم

 

حافظه بد از من یه ادم احساسی ساخت

 

به این میگن یه جبر لذت بخش

 

 

...

 

نا مردا قلیونارو جم کردن

 

 

...

 

دقت کردین به تعداد تمام کسانی که لینک کردم تو اسمشون م هست!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 1:52  توسط آیدا داوری  | 

 

 

 

...خودم خواستم رنگ بشم اونم سفید کمرنگ و پرنگ

راسی واقعا شبا میان به خوابم

همونایی که گفتی

ولی هنوز جلوی میز توالتم نتونستم چیزی ببینم

حالا واقا گفتی منم دارم؟

راستی نگفتی چه رنگیه

مهم نیست من که نمی بینم فقط تو می دیدی اونم دیگه دلت نمی خواد ببینی دیگه چه فرقی می کنه

ولی بگم

نه ولش کن نمی گم بسه دیگه

 

پ.ن.اگه می خوای جایی بد شانسی نیاری اونجا نرو

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 12:56  توسط آیدا داوری  | 

 

 

 

 ...امروز داشتم به اون زن عاشق قرمز پوشي كه 27 سال هر روز سر يكي از چهار راهاي سپهبد قرني واي مي ستاده منتظر ..

27 سال مي دوني يعني چي ؟؟

27 سال اصلا شوخي نيست

واقعا چي فكر مي كرده؟

بيشتر از اينكه دوست داشته باشم احساس اون زنو بدونم .

دوست دارم  حس اون مرديو بدونم كه 27 سال اين منظره رو مي ديده ولي به روي خودش نميورده .

فكر كنم براي اون سخت تر بوده.

شايدم يه گوشه واميستاده و مي خنديده.

شايدم هر روز مي گفته ديگه امروز نا اميد مي شه ميره سر زندگيش.

هزار تا شايد ديگه..

ولي هرچي بود, هرچي بود

 چي بود؟   من كه نفهميدم اسمشو چي مي ذارن

 

 

اینو قبلا نوشته بودم تو وبلاگ قبلیم اون موقع اسمشو نمی دونستم ولی الان می دونم

نپرس نمی گم

ولی هرکس یه روزی می فهمه اسمشو چی می ذارن

حتی تو

اما شاید جور دیگه ای

بعضی وقتا یه اسم تمام اینده یه نفرو تعریف می کنه

مراقب باش چه اسمیو انتخاب می کنی حتی اگه جور دیگه ایه اسم گذاری می کنی

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 16:32  توسط آیدا داوری  | 

 

 

...نمی دونم الان مخم داغ کرد یا یخ زد

فقط می دونم ...

نه نمی دونم

 

فقط می خوام تنم نلرزه همین

مخم اصلا مهم نیست هیچ کس اونو نمی بینه

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 16:18  توسط آیدا داوری  | 

 

 

...۳تااتفاق خوب تو یه روز برای من

۱ من برای سومین بار عمه شدم

۲پژمان برای اولین بار بابا شد(اصلا باورم نمی شه)

۳پارسا کوچولو به دنیا اومد

عزیزم انقده تنبل بود روز اول اصلا چشماشو باز نکرد

 

پ.ن. همچنان در حال له شدنم

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 15:25  توسط آیدا داوری  | 

 

 

...امروز چه روزیه؟

آفرین ۱۱ آذر

چه اتفاق مهمی رخ داده؟

نه منظورم مرگ میرزا کوچک خان جنگلی نبود

یه اتفاق خیلی مهم تر

یه راه نمایی

تولد یه هنرمند بزرگه

البته خیلی بزرگ نیست امروز تازه ۲۲ سالگیش تموم می شه 

نمی دونی؟

 

تولدم مبارک :)

هیییی هوراااااااا اووووووو

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 12:44  توسط آیدا داوری  | 

 

 

 

...تموم شد

 

من* باختم , بدم باختم

 

ولي اون برد

 

یه چيزي تهش براش موند

 

عشق

 

اما من چي؟

 

هيچي

 

چرا يه چيزي

 

عذاب وجدان

 

نه اينم برام نموند

 

آآآ

 

نه نيست هيچي نيست

 

 *این من,  من نیستم

 

 

 

این چند وقت خیلی کار ریخته روسرم دارم له می شم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 15:16  توسط آیدا داوری  | 

 

 

...

 

ايستادي در آغوش زمان

 

گذر عمر تو را عروس خاطراتم كرد

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 16:6  توسط آیدا داوری  | 

 

 

...نه این بار هیچکس نمرده

ولی...

 

نمی تونم بنویسمش

هرکاری می کنم نوشته نمی شه

فقط می تونم حسش کنم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 13:6  توسط آیدا داوری 

 ...۲تا اتفاق بد تو زندگیم افتاده 

 

۱کیش پارسال همین موقع بود

 

سیشی نازم  دختر خوشگلم فرشته کوچولوی من برای همیشه از پیشم رفت مامانشو تنها گذاشت

 

یه چیز تو مایه های همین عکسه بود یکم خوشگلتر

 

:(...

 

دلم براش خیلی تنگ شده

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 16:57  توسط آیدا داوری  | 

 

 

 

 

...۱چیزیو خوب فهمیدم

 

همه ادما تنهان

 

همه همشون

 

هیچ فرقیم نمی کنه کی باشی یا چی

 

شاید فقط در این ماجرا تنها نباشی

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 18:15  توسط آیدا داوری  | 

 

 

 

...تو در خيال من در كنار ديگري غنوده اي

 

عجب خيال باطلي

 

تو در كنار من در خيال ديگري غنوده اي

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 20:41  توسط آیدا داوری  | 

 

 

...

دلش یه چند وقتیه روزه گرفته

همین

مهم نیست

تا افطار صبر می کنم

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 16:51  توسط آیدا داوری  | 

 

 

...یه چیزی اگه یه عکسیو بوس می کنید توجه کنید حتی اگه روژم ندارین بازم جای لبتون میمونه

شاید خودتون متوجه نشید ولی بقیه حتما متوجه میشند

 

اگه ۱وقت داداشتون خواست لواشکتونو بگیره

بهترین کار اینکه اونو بذارین تو شلوارتون مطمئن باشید کلا بی خیال لواشک میشه

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 14:8  توسط آیدا داوری  | 

 

 

...منظورم این بود که خیلی وقتا یه اعتقادی داری ولی شرایطتت اجازه نمیده مثل اعتقادت زندگی کنی

پس چی می شه؟

اتفاقایی که دور برت می افته(جبر زندگی) برنده می شه

اگه نگاه کرده باشین اسمشم گذاشتم جبر

اون فیلمم ندیدم ولی باید جالب باشه به هر حال منظورم یه چیزه دیگه بود

اینجوریا

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 14:21  توسط آیدا داوری 

 

 

...بازم اعتقاداتم تسلیم اتفاق شد:(

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 10:43  توسط آیدا داوری  | 

 

 

 

...دنیا خیلی وحشتناک مردونه شده

از نسبت فیلمای استریپتیز خانوما به آقایون بگیرو تا...

.

این اصلا خوب نیست

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 22:4  توسط آیدا داوری  | 

 

 

...دلم فقط ۱چیز می خواد

۱ارزو کوچولو

پس کجاس اون پری ای که واسه همه دخترای خوب آرزو براورده می کنه

...

دیگه هیچ کس درست کار نمی کنه 

حتی پریا

پری احمق تنبل

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 20:31  توسط آیدا داوری  | 

 

 

 

 

...بیشتر شبای این تابستونم با این شعر فروغ گذشت.خیلی دوسش دارم

 

 با کدام دست؟

خواب,خواب,خواب

او غنوده است

روی ماسه های گرم

زیر نور تند آفتاب

 

از میان پلک های نیمه باز

خسته دل نگاه می کند

جویبار گیسوان خیس من

روی سینه اش روان شده

بوی بوی تنش

در تنم وزان شده

 

خسته دل نگاه می کنم

آسمان به روی صورتش خمیده است

دست او میان ماسه های داغ

با شکسته دانه هایی از صدف

یک خط سپید بی نشان کشیده است

 

دوست دارمش

مثل دانه ای که نور را

مثل مزرعی که باد را

مثل زورقی که موج را

یا پرنده ای که اوج را

دوست دارمش

 

از میان پلک های نیمه باز خسته دل نگاه می کنم

کاش با همین سکوت با همین صفا

در میان بازوان من

خاک می شدی

با همین سکوت با همین صفا

 

در میان بازوان من

زیر سایبان گیسوان من

لحضه ای که می مکد ترا سرزمین تشنه ی تن جوان من

 

چونلطیف بارشی

یا مه نوازشی

کاش خاک می شدی...

کاش خاک می شدی...

تا دگر تنی

در هجوم روز های دور

از تن تو رنگ و بو نمی گرفت

با تن تو خو نمی گرفت

تا دکر زنی

در نشیب سینه ات نمی غنود

سوی خانه ات نمی دوید

نغمه ی دل تو را نمی شنید

 

از میان پلک های نیمه باز

خسته دل نگاه می کنم

مثل موج ها تو از کنار من

دور می شوی...

باز دور می شوی

روی خط سربی افق

یک شیار نور می شوی

 

با چه می توان عشق را بند جاودان کشید؟

با کدام بوسه   با کدام لب؟

در کدام لحظه  در کدام شب؟

 

مثل من که نیست می شوم

مثل روز ها....

مثل فصل ها....

مثل آشیانه ها...

مثل برف روی بام خانه ها...

او هم عاقبت

در میان سایه ها غبار می شود

مثل عکس کهنه ای

تار تار تارمی شود

 

با کدام بال می توان

از زوال روز ها و سوز ها گریخت؟

با کدام اشک می توان

پرده بر نگاه خیره ی زمان کشید؟

با کدام دست می توان

عشق را بند جاودان کشید؟

با کدام دست؟

خواب خواب خواب

او غنوده است

روی ماسه های گرم

زیر نور تند افتاب

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 18:20  توسط آیدا داوری  | 

 

 

...بعضی از بغضارو نمی شه گر یه کرد,فقط می شه بالا اود

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 18:42  توسط آیدا داوری  | 

 

 

...۴سال و ۳ماه با کلی خاطرات جور واجور تموم شد

دیروز فارغ التحصیل شدم

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 16:29  توسط آیدا داوری  | 

 

 

...بایدقبل از اینکه نطفه این حس درونت شکل بگیره  از بین می بردیش

آخه ۱کی به من بگه چه جوری یه چیزی به وجود نیومده رو میشه از بین برد؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 21:0  توسط آیدا داوری  |